تبليغاتX
دفتر صد برگ

                                                             http://jilaflor.blogfa.com/

                                                           http://laklak.pib.ir/        

 

 ناری بانو

     شنیدیم چو افتاده:« باز شکمش اومده بالا».می دانستیم دیگر هشتادو چند سالش است.همین ناری بانو. ولی همه دیدیم. همه ی برزین آبادی ها. نگاه کوه کردیم ببینیم آتش هر سه تا قله روشن است، یا نه. بعضی هایمان گفتند:« خدا خودش به خیر کنه».آتش کوه هزارساله ست. بلکه بیشتر. فقط وقتی کم می شود و به دود می افتد که خبری باشد.

ما زن ها راه افتادیم طرف زاغه ی ناری بانو.تا یادمان بود، بزرگتر هایمان هم یادشان بود، هی شکمش می آمد بالا. می افتاد به درد. بعد چهار درد. سپیده که می زد، درد فروکش می کرد و شکمش می خوابید.

جوان تر که بود، مرد که هیچ وقت نداشت، جوان تر که بود فکری می شدیم که حتمی معصیت کرده.شکمش که فروکش می کرد و بچه ای در کار نبود،همه ی برزین آبادی ها می رفتیم پی کارهایمان.

خیلی هایمان یادمان است کی از سمیرستان راهش را کشید آمد این آبادی. سمیرستان آبادتر بود. ولی ناری بانو این جا آب و ملک پدری داشت.می خواست برای خودش کار کند وحرف نشنود.روزی که آمده بود سر و گیس اش سفید بود عین زال. اول خیال کردیم« ماراب» آمده.مردهایمان گفتند:« ماراب که به هیئت زن در نمیاد...کی تا حالا زن تونسته کاری کنه کارستون که این دومی اش باشه».بعد سوار شدند رفتند سمیرستان. این شد که فهمیدیم چرا راهش را کشیده این ور.

مردهایمان که برگشتند گفتند:« پرس و جو کردیم گفتن ناری بانوسنی نداره نوزده بیست سالش بیشتر نیس....رو زمین اربابی کار می کرده...از لپ هاش خون می چکیده عین انار..رشیده...داس می برده بالا می آوورده پایین نصف خرمن تپه می شده..هیشکی نمی دانست چه شده که هوا افتاده به دلش ،چه می خواسته خدا عالمه.تا یه روز از خروس خون تا شو نشسته پای خرمن....با هیشکی گپ نزده...آب و نون نخورده فقط نگاهش به آسمون بوده.....گفتن دم غروب...فرداش خودش گفته به سمیرستانی ها که دم غروب سواری آمد از فرق سرش تا سم اسبش سفیده سفید بود....ماراب بوده....ناری بانو، پلنگ دو میزنه تا پشت خرمن ماراب هم عقب سرش....ناری بانو میفته تو یه گودال». مانده بودیم حیران. ماراب که هر وقتی به چشم نمی آمد.حتما باید به دل آدم باشد که بیاید.چیزی بخواهیم یا کمکی، حاجتی.ما زن ها مثل بید می لرزیدیم اما توی دلمان غنج می زد.مردهایمان که باکشان نبود.زنبوری ها را روشن کردیم.بچه گهواره ای ها را دادیم دختر های رسیده ببرند که باقیش را نشنوند.پسر ها را فرستادیم پای چشمه به هوای آب.

گفتند:« یه شو تا سپیده ی سحر تو گودال بوده و ماراب ایستاده بوده همون جا....سمیرستانی ها که میان برن سر زمین می بینن از گودال در اومده نشسته وسط خرمن ها....گیس اش شده سفیده زال...صورتش عینهو گیس اش....جمب نمی خورده....از همو روز شکمش میاد بالا...سمیرستانی ها تف می انداختن جلوی خاک زاغه اش که لابد دلداده اش بوده....اگر نه پس این شکم چیه....ای دیگه...... بقچه شو ور داشته و راهی شده این ور سر آب و ملک پدریش».

حالا ما ماندیم و ناری بانو.این همه سال گذشته.مرد که هیچ وقت نداشت.کسی نیامد پی اش.گیس اش هنوز مانده زال.هر وقت آتش سر کوه کم می شود می فهمیم باز شکمش آمده بالا.

برزین آباد یادش است که فقط دشنه می ساخت ولی نمی فروخت.نمی دانستیم می خواهد برای چه.کجا قایم شان می کند. صدای دشنه ساختن اش تابستان ها خواب برزین آباد را می شکست.پا می شدیم به دعا که خدایا توی کله اش چه می گذرد. اگر خویش و قومی همسایه ای،زمین داری می افتادند به هم مثلا سر خاک یا آب یا زن و شویی،پدر فرزندی حر فشان می شد ،از دور وایمیستاد تماشا و بعد نگاه آسمان می کرد.

چند تابستان پیش باز شکمش آمد بالا.ویار کرد.هرچه می دادیم می خورد باز می خواست.نقل پولش نیست ولی مگه ما چقدر داشتیم. شکم ناری بانو بزرگ شد رسید وسط زاغه.فرستادیم از سمیرستان گندم بیاورند.فرداش شکمش رسیده بود بیرون زاغه تا دم چاه.نفس اش صدا می داد.جوری که انگاری جماعتی دارند همهمه می کنند.تاشب صداش همه ی برزین آباد را گرفت.گفتیم:« حتمی امشو تمام می کنه». ما زن ها که دل مان نبود.شیرزنی بود.پشت مان گرم بود بهش از بس نگاه آسمون می کرد،خب دل و جرات می خواست. صبح دیدیم با داس پا شده راه افتاده.همان جور ترکه ای و بلند بالا. چشم هاش مثل دانه ی انار ،سرخ.سرش مثل برف دماوند،سفید.خیلی سال پیش به بعضی هایمان گفت:« ماراب از زیناوند اومده بود.....همون قبرستون قدیمیه هس...مگه از آسمون نباید بیاد؟اگه از قبرستون،پس چرا اون قده سفید و روشن!».چه می دانستیم.

توی صندوقخانه اش چند خم خسروی داشت.فقط به ما زن ها نشان می داد.سال قحطی هم فقط به ماها داد.باز شکمش آمد بالا.مردهایمان گفتند:« دیگه به ما چه».ناله می کرد که آتش کوه برزین آباد داشت خاموش می شد.آخر مردهایمان  گفتند:

 « خدا رو خوش نمیاد...برین بالا سرش».ما هم از خدا خواسته رفتیم.تا خروس خون هرچه دستمان آمد دود کردیم.هر چه آل و آشغال و آهن پاره بود کوبیدیم به هم. سپیده که زد باز شکمش خوابید.

خیلی هایمان از ناری بانو شنیده ایم که هنوز ماراب را می بیند.حتی یک بار دستش را دراز کرد که:« اوناها...ایستاده سر کوه...با اسبش».ماهایی که حاجت داشتیم دلمان رفت ولی ندیدیمش.آن شب برزین آباد به صدای تاخت ماراب بیدار بود.بعد خبر شدیم صدا تا سمیرستان هم رفته.تا پای خرمن ها.حتی گله ی دخترهایشان فرار کرده اند و رفته اند توی زاغه ها.

حالا دیگر صورت ناری بانو چروک برداشته.هنوز هم دشنه می سازد.نمی دانیم خم های خسروی را چه کرد.هیچ چیز نمی خورد مگر وقتی که به درد می افتد.چشم هایش مثل دانه ی انار می شود و دستش بیاید کاهگل دیوار هم می خورد.

مردهای برزین آبادی از او به هم لیچار می بافند.ما زن ها که دلمان نمی آید.همه ته زاغه هایمان دلمان خوش است که یک روز ماراب بیاید به دادمان برسد.

حالا که ناری بانو هشتاد سال بلکه بیشتر دارد دوباره شکمش آمده بالا.هیچ وقت به سمیرستان بر نگشت.از آن جا هم نیامدند پی اش.بیخود تف و لعنتش کردند دلداره کجا بود.آتش سر کوه داشت سوسو می زد.بعضی هایمان گفتند:«ولش کنیم به امان خدا تموم کنه راحت شیم».ما زن هابه حرف هاش و کارهاش دلگرم بودیم. یک هو صدای آوار آمد.نگاه زمین ناری بانو کردیم.دیدیم شکمش دارد همین جور بزرگ می شود و از دم چاه هم آمده جلوتر.اول بعضی هایمان رفتند توی زاغه ها.بعضی های دیگر هم گفتند:« خدا خودش به خیر کنه این چه بلایی بود».بعد همه راه افتادیم ببینیم چه دارد سر برزین آباد می آید.دل واپس آتش کوه هم بودیم . دل واپس اینکه بالاخره که شکمش باز شود چه می شود.

ما زن ها رفتیم جلوتر.مردها د اس و بیل و کلنگ به دست ماندندعقب تر.یک هو ناری بانو هوار کشید که آتش هر سه تا قله خاموش شد.برزین آباد ماند و کورسوی فانوس ها. تاریکی می جنبید و می گورید توی هم. شب بود.یک هو آفتاب زد.از توی زاغه ی ناری بانو صدای جیغ و ونگ ونگ گوش هایمان را کر کرد . رفتیم جلو هم زن ها هم مردها.دخترهای رسیده و پسر ها و بچه گهواره ای ها را هم بردیم. زاغه پر بود از بچه. همه ریزه و سفید. عین خودش زال. خیلی بودند. بلکه هزارتا.کف دست جا می شدند.نمی شد پا گذاشت تو.گفتیم:« پس این همه سال بار داشته!..خدا بخیر کنه این چه باری بوده که شصت هفتاد سال طول کشید».

نگاه کوه کردیم دیدیم آتش دوباره روشن شده . رفتیم هر چه بادیه و قدح و گیوه و لچک و کلاه نمدی و خورجین بود آوردیم.بچه ها را یکی یکی جا دادیم توی آن ها.بردیم گذاشتیم روی رف ها و طاقچه ها و بیخ دیوارها و صندوقخانه ها.برزین آباد شده بود یک پارچه گریه ی بچه ریزه های زال. نصفه شب همه جا آرام گرفت.

سپیده که زد شنیدیم دارند زمین گود می کنند.ریختیم بیرون دیدیم ناری بانو، ترکه ای و بلند بالا زمین گود می کند. وسط زیناوند . از بالای تپه که ایستاده بودیم دیدیم. رفتیم از سر رف ها و طاقچه ها و بیخ زمین ها و صندوقخانه ها،بچه ریزه های زال را که نفس شان بریده بود و یخ کرده بودند برداشتیم. برزین آباد رفت طرف قبرستان زیناوند.

ناری بانو خودش هر هزار تابچه را چال کرد.از پر شال کمرش دشنه در می آورد و می گذاشت بغل هر بچه و خاک می ریخت.هی دشنه در آورد و هی خاک ریخت. بعد نشست وسط قبرستان باز چشم به آسمان.

دم غروب بچه ها خبر آوردندکه:« ماراب آمده...سر کوه ماراب آمده..یه لشکر دشنه به دست از فرق سر تا سم اسب ها سفید...همه به هیئت زن....ناری بانو رو سوارش کردن بردن...زورکی که نه...خودش رفت....تاخت زدن رفتن تو سفیدی آسمون».

                                                         زمستان۸۶

                                                         

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

جیبی پر از بادام و ماه

ژیلا تقی زاده(رمان)

نشر حوض نقره

۲۱۶صفحه-۳۸۰۰تومن

ممنون میشم به دوستانتون لینک بدین

توی نمایشگاه همو می بینیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

 

                      تعبیر تو ازاندوه تا نابودیچیه؟

          اول فیلم و عکس هارو ببین و این پست رو بخون بعد جواب بده


من قصد ندارم نقد موسیقی بنویسم .

 

لورین هیل خواننده ی جوان گروه فوجیز.موسیقی و سینما رو از نوجوانی

شروع کرد.باب مارلی رو الگوی خودش می دونست و با نگاهی به

موسیقی رگی سبک هیپ هاپ رو پایه گذاری کرد.

http://www.youtube.com/watch?v=Q0MieWsN6Z8

 

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

I heard he sang a good song

I heard he had style

And so I came to see him

And listen for a while

 

And there he was this young boy

A stranger to my eye

 

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

I felt all flushed with fever

Embrrassed by the crowd

 

I felt he found my letters

And read each one aut loud

I proyed that he would finish

But he just kep right on

Strumming my pain with fingers

Singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

Oh…………………………

 

 

Strumming my pain with fingers

Yes he was singing my life with his words

 

Killing me softly with his song

Killing me softly with his song

 

Telling my whole life with his words

Killing me softly with his song

 

 

 

لورین در اوج شهرت با پسر باب مارلی ازدواج عاشقانه ای کرد.

صاحب چهار فرزند شدند و چون انسان دوست بود سیزده کودک رو از مراکز

خیریه زیر سرپرستی گرفت.

بعد از چندین آلبوم و فیلم سینمایی و جایزه های موسیقی همسر لورین

ترکش می کنه. لورین به کوکائین رو میاره و بعد کراک.

موسیقی هیپ هاپ پیش میره و لورین کم کم فراموش میشه و طبعا افسرده تر.

 


یک خبرنگار سمج بعد از سال ها لورین رو پیدا می کنه.در لباس دلقک و دیوانه .

لورین در جاهای گمنام آوازهای سطح پائین میخونه و حرف هاش بی معنی محض.

لورین هیل-۲۳ ساله و در اوج شهرت و طبعا شاد در ۱۹۹۶

لورین هیل-۳۴ساله-دلقک غمگین و دیوانه در ۲۰۰۷


           حالا بگو تعبیر تو از اندوه تا نابودیچیه؟


به روزم        http://jilaflor.blogfa.com/

                 http://laklak.pib.ir/

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

با تبریک سال نو

متاسفانه در آغاز سال نو دو هنرمند در گذشتند.روحشان شاد و جایشان سبز.

داوود اسدی/ بازیگر تاتر و تلویزیون                http://www.asriran.com/view.php?id=38467

شاهرخ سخایی/عکاس سینما                    http://www.haftan.com/photography/?id=850381973

برای بهبودی سارا صولتی(فیلمساز جوان که در کماست)ثریا قاسمی/جمشید مشایخی

و استاد شجریان که بستری هستند دعا کنید.                                                    

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

رومانم مجوز ارشاد گرفت............به نام:

جیبی پر از بادام و ماه

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

 زیاد پیش اومده که در داستان هایی که می خونم یا از دیگران می شنوم کمبود استفاده

از فرهنگ نامه های ادبیات داستانی به چشمم اومده.یک نواختی درنثر و کم تنوعی در گفتارهای

شخصیت های داستان، همین طور فضاسازی های سرسری و فقر واژگان.قصد کردم هر از گاهی

به معرفی فرهنگ نامه ای تخصصی بپردازم.

ضمنا از اینکه تصویر پیش گفتار همین کتاب رو در ادامه ی مطلب گذاشتم عذر میخوام.

فرصت تایپ نبود و منم مثل همه درگیر تدارکات سال جدید.......وقت خوب..........ژیلا

 

 

انتشارات سخن


http://jilaflor.blogfa.com/

http://laklak.pib.ir/

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط ژیلا تقی زاده |

 

نمیدونم چرا حروف قره قاطیهببخشید تو رو خدا

ضمنا به روزم    http://jilaflor.blogfa.com/

                    http://laklak.pib.ir/

 

 

 


دانه ی گمشده ی انار

کف دستم مستطیله با انگشت های بلند.خب البته که دلم میخواد دوستم داشته باشن.

ولی تا این سن و سال موندم تنها.حتی نوه ای ندارم که یادم کنه و صدای شادش

 نشت کنه تو خونه یا دست کم بهم زنگ بزنه.میدونم از همه چی جا موندم؛

حرفی نیس خودم خواستم.رفقامم دور و ورم رو نگرفتن؛اون موقع ها چقدر بهش نیاز داشتم.

هنوزم دارم.حالام فقط نقاشی هایی که می کشم اونم گه گداری،ای یه کم بهم امید میده.

هنوز پیرمرد نشدم،تازه شصت ویک سالمه.اگه به رفقای قدیم سر بزنم و حواسم رو جمع کنم

شاید با یکی آشنا بشم وشایدحتی عاشقش شدم.مگه چیه؟می دونم چون گوشه گیر بودم

 از اولم دخترا زیاد طرفدارم نبودن.اونا با بر و بچه های دانشکده می رفتن آبجوو

 پپسی بالا می انداختن، من می رفتم به کبوترا دونه می دادم.یا زلفاشونو تاب می دادن

 و بزک می کردن که من نقاشی شون کنم بعد تقدیمش می کردن به یه پسر دیگه.

   به جای چشم چرونی می رفتم مثلا آخرین برگ زردی رو نیگا می کردم که از

 درخت می افتاد دلم برای تنهایی شون می سوخت؛خودمونیم حتی یه بار براشون

گریه ام کردم.همه میرفتن کوه یا دوچرخه سواری،من دوست داشتم بدونم اون

 بچه ای که برای عروسکش گریه می کنه چقد غمگینه.

از کاردستی های کاغذی فقط قایق بلدم.تو اتوبوس با گوشه ی روزنامه می سازم و میدم

 دست بچه ای که لج کرده و مادرش حسابی کفریه .معمولا اونام میگن:

«بگیر.... از عمو تشکر کن».

یه نذر دارم.خیلی وقت ها نذر می کنم.راز و نیاز شبانه رو دوست دارم.اون ابهام سنگین شب

آدمو آروم میکنه.؛پر می کنه حتی گاهی نفس آدم از تاریکی می گیره

.بعد هی نفس عمیق می کشم و یه دفه راحت میشم،بزرگ میشم،وسیع میشم.

توی تاریکی نذر میکنم شاید به چیزی که میخوام برسم.

استادام اون موقع ها می گفتن :«پسر تو نقاشی نمی کنی،با رنگ هات شعر میگی».

گاهی نذر می کنم یه طرح ساده بکشم و بدم دست یه رهگذر.یا دونه بخرم برای پرنده های

هر جا که دستم اومد.یه بارم نذر عسل و روغن کردم ببرم بریزم تو دریا؛واسه ی ماهی ها.

عجیب نیس؟نمیشه گفت نیس.آخه ماهی رو چه به عسل و روغن؟!خب نذر بود دیگه.

خیلی ام دیر شده بود که اداش کردم.معلوم بود میخواد همینو بگه ولی انقد کوچیک بود

که بلد نبود چه جوری بگه.

چندساله صورتمو نمی تراشم.پوستم دیگه شل و وارفته شده.برای همینم هی با تیغ

 می خراشه.حالا دیگه ریش توپی گذاشتم.من که دیگه کت شلوار کراوات

 نمی پوشم،صورت دوتیغه به چه کارم میاد؟جایی نمیرم.فقط یه وقتهایی خوش خوشک

 زیر نم نم بارون راسته ی خیابون رو می گیرم میرم.این جور وقت هام کت جیر

 قدیمی مو می پوشم.بهم فهموند شال گردن ببندم.می بندم.یه سفید قدیمی ام داشتم بستم

 دور گردن و صورتش.گفتم بچه اس سفید براش بهتره.حسابی گرم می شدم؛

اون وقت پیاده می رفتم تا خیس می شدم.هرجا طاقتم طاق می شد یه دربست

می گرفتم تا خونه.دوتایی که بودیم تا نرسیده لباس های خیس شو می انداختم روی شوفاژ.

یه پیرهن گل گشاد خودمو بهش می پوشوندم؛پتو پیچ می نشوندمش روی مبل کنار شوفاژ؛

بعد شیر داغ می کردم.هنوز خورده نخورده خوابش می برد.خودمم یه چرتی می زدم.

  کف دست مستطیلم بهم می گفت دوست خوبی ام.ولی من فکر می کردم جای پدربزرگشم.

از اون وقتی که پدر بودم خیلی ساله میگذره.یادم رفته بود منم نصفه شبا بچه هارو سرپا

 می گرفتم که جاشونو خیس نکنن.

اولین کاری که کردم یه قایق کاغذی براش ساختم بعد پرسیدم جیش داره یا نه.

اولش حرف نمی زد و با سر گفت،نه.رفتم سراغ  گنجه؛تو جعبه ها فقط چند تا

گز مونده داشتم؛نه آدامسی نه آب نبات چوبیی.دیدم به گرامافون نیگا می کنه براش

« سیمین بری »گذاشتم.زیاد خوشش نیومد

 لقمه ی کره پنیرشو جویده نجویده قورت داد و خواست مثلا با ادب باشه.

آره انار میوه ی عجیبیه!پیرزنه راست می گفت که کف دست پر از قصه اس.انار که

 پاره شد آبش راه گرفت کف دستم.بعد از لقمه ی کره پنیر گفت حالا جیش دارم.

انارش تازه و سفت بود.اصلا بهش نمی اومد پاره بشه.تا اومدم کف دستمو پاک کنم،

دیدم روبروم وایستاده؛ کوچولو و لاغر. پنج شیش ساله.همین طور وسط هال

 وایستاده بود روی قالی نخ   نما که یادم نیس خدایا کی وچند تومن از کرمون

خریده بودم.چرا فکر نکردم این بچه تو     خونه ی  من چیکار میکنه؟

چه جوری اومده تو؟چیکار داره؟

پاکت میوه ی پیرزنه پاره بود.گذاشت زمین خستگی در کنه.عسل و روغن رو نریختم

 تو دریا؛دادم به پیرزنه.از چادر کودری پاره اش پیدا بود بیشتر به درد اون می خوره تا ماهی ها.

انقدر چروک گوشه ی چشمش بود که یادم رفت ریش خودمم همچی سیاه نیس.

بهش گفتم مادر اینارو ببر؛نذرمو این جوری ادا کردم. پیرزنه که راه افتاد یه انار از پاکتش

 قل خورد تا دم پوتین مچ بلندم.ورداشتم بهش بدم.رفته بود.

 

یعنی کف دست مستطیل منم پر از قصه اس!؟البته که هس.از اونجا معلومه که

 این بچه صاف  وایستاده وسط هال. خودش رفت روی مبل بغل شوفاژچمباتمه زد و

فوری خوابش برد.یه پتو انداختم روش.خواستم کاغذ و قلم وردارم همین جوری

 طراحیش کنم.دیدم بهتره برم یه کم خوراکی براش بخرم.

از بقالی سر کوچه پرسیدم که امروز بچه ای گم نشده یا مادری تو سر زنون

 بچه شو نفرین نمی کرده که این ذلیل شده باز کجاس،گفت نه.

چندتا خوراکی بچه گونه خریدم.دست بچه مدرسه ها دیده بودم.از همونایی

 که پاکت های برق و بورقی دارن و دست و دهن شون نارنجی میشه.

وقتی برگشتم پشت در وایستاده بود گریه می کرد.عجب احمقی ام!بچه تنهایی

 ترسیده بود.یکی از پاکت هارو دادم دستش و پرسیدم:

«مامانت کجاس؟...اسمت چیه؟پلیس خبر کنم».پاکت رو گذاشت کنار و

 کز کرد.ازبخت خوشم بود که یه کبوتر اومد پشت پنجره.عادت داشتن

 براشون خرده نون بریزم.پنجره و باز کردم و کبوتر و گرفتم دستم.

خندید.بعد کبوترو پر دادم و رفتم آشپزخونه .دیگه جرات نکردم از مامانش

 و پلیس حرف بزنم.یه جعبه ای شیش تایی مداد   رنگی واسه اش خریده بودم.

  مغازه داره یه دفتر شطرنجی ام داد ؛خیال کرد  نوه دارم .گفت:«بچه ها این جوری

 راحت تر می کشن».

روزای بعد دفتره خیلی به درد خورد.بچه هه که اولش نمی فهمیدم اسمش آرشه

 یا آریا،حسابی خط خطی کرد بعد نقاشی.خودم شبا شام نمی خورم .ولی

 این بچه باید شام می خورد.خانوم جونم می گفت:«بچه تو رشده باید قوه

 داشته باشه». کته پختم با سینه ی مرغ.دیدم نمی خوره.خانوم جونم مرغ و

 ماهی تیکه می کرد می ذاشت دهن من و پروین.براش تیکه کردم و روش

 آب مرغم ریختم.خورد و یواش گفت:«دست شما درد نکنه بابایی».دلم رفت

.با حواس پرتی پاشدم رفتم تو آشپزخونه و سرمو چسبوندم به دیوار .

با خودم گفتم:« بابایی!».در زدن.کی بود.من که سال تا سال مهمون ندارم.

لابد پروینه.چندماهه ندیدمش.خانوم جون که به رحمت خدا رفت،فاصله ی

 ما بیشتر شد.پروین دوساله عروس بود که بیوه شد و هرکدوم یه ور این

 تهرون دنگال تنهاییم.من که از کف دست مستطیلم چیزی نمی فهمیدم.

یه فالگیر شندره پندره تو ترکیه بهم گفت.گفت دوست داری دوستت داشته باشن.

یه پولی گذاشتم کف دستش .پروین می گفت:«زیاد که ندادی؟ وای داداش تصدق تون،

خزعبلاته،اینا قیافه شناسن....نیگا به سر و وضع می کنن یه چیزی میگن.....شمام که

 معلومه از خودت دست کشیدی....وگرنه....».

در رو باز کردم.پروین نبود.همسایه ی طبقه ی پایین بود گفت میخوان پارکینگ رو

 بنایی کنن یا چه میدونم بزرگ کنن...منکه ماشین ندارم ولی گفت سهم ام

 مث همه اس.  پول شمردم دادم:« گفت روی بچه رو بندازین سرما نخوره».

 با اینکه مرده چقد منو یاد پروین می اندازه.پول می گیره بازم طلبکاره.روی آریا یا

 چه میدونم آرش پتو انداختم.

پروین اگه گه گداری زنگ می زد،حتی نمی دونستم چه جوری باهاش حرف بزنم.

می گفتم خوبی،آه می کشید که:« از احوال پرسی های شما».می پرسیدم چطور یاد

داداش پیرت کردی، در می اومد که:« شمام هی سرکوفت این مقرری ماهیانه رو

بزن تو سرم...چیکار کنم دستم سکه نداره خودم خرج خودمو در آرم».می زد زیر گریه

.هی می گفتم :« پروین چرا برزخ میشی...یه قرون دوزار دارم با هم میخوریم دیگه

...من که کسی رو ندارم».باز می گفت:« میدونم پای من سوختی داداش

 که دیگه زن نگرفتی».گوشی رو میذاشت.فرداش اول صبح از حسابش پول ور

 می داشت و می رفت حاجی حاجی مکه.

رفتم قوری بشورم چای دم کنم؛با دست کفی برگشتم ببینم تلویزیون

 چی میگه دیدم آرش نیست.پتوش افتاده بود روی مبل.جالب نیست؟مث یه

 بابایی صدا زدمش.اول گفتم بچه کجایی.بعد عصبانی شدم صدا زدم

آریا.نگران شدم داد زدم آرش کجایی. رفتم توالت.نبود.تو اتاق.نبود.

رفته بود.همون طور که اومد ،رفت.بچه گدا نبود نه به لباسش می اومد نه به

 غذا خوردنش.از پله ها دوییدم پایین.با این آرتروزم.تو خیابونم نبود.بقیه ی

 غذاشو ریختم پشت پنجره.دلخور شده بودم.دلم گرفت.آخه یه خبری یه خداحافظی.

با لباس افتادم رو تخت.فکر کردم شاید همه اش خیالات بوده. ولی یه نقاشی میخوام

 بکشم که یه بچه از توی انار پاره اومده بیرون.

                                                        *          *          *

دو سه روزه کسل ام.هیچکس تو خیابون نبود یعنی ماشین به آرش نزده

.نقاشی شو زدم به یخچال.چندتا گل کشیده قرمز و خار دار.شال گردن سفیده رو

 پیچیدم دور گردنم رفتم یه قدمی بزنم.وقتی برگشتم دیدم پروین اومده.خونه رو

 یه آب و جارویی ام کرده.چایی دمه.بغ کرده مث عنق منکسره

.زیر سیگاری رو پر کرده.میگه:«داداش واسه تون فسنجون و قیمه و دلمه

 آووردم ظرف ظرف کردم گذوشتم تو فریزر».یه دفه میگه:« مهمون داشتی خبر

 می کردی بیام سفره داری».

وقتی از پیاده رو می اومدم دیدم باغچه ی جلوی ساختمون حسابی جون گرفته.

پروین پوست چیپس و کاسه ی ماست و ظرف های نشسته دیده بود فکر کرده

 بود من بریز بپاش داشتم ویادش نبودم.

    سالها پیش تر چند بار خبرش کردم.یه بار اصلا جلو رفقام آبروداری نکرد

.بدجوری خنده غش غش راه انداخته بود.بیوه ی جوون بود شایدم حق داشت.

تا دیدم یکی تو گوشش یه چیزی گفت و اونم ریسه رفت.دیگه نگفتم بیاد.

بین من و پروین شکراب شد.موضوع مال بیست سال پیشه.

نقاشی آرش به آشپزخونه روح داده.خیلی.تا چند روز بعد از مهمونی هنوز

 رفقا سراغش رو می گرفتن تا گفتم خواهرم بود .فکر کرده بودن خانوم بوده.

فسنجون پروین حرف نداشت.با رب انار تازه.نصفه شب نفسم تنگ شد.به خاطر

 چربی اش.رفتم پای پنجره.   بغل باغچه یه سایه دیدم.بی هوا صدا زدم:«آرش»

.در رفت.یه چیز سرخ دیدم تو باغچه.یه ژاکت انداختم با این آرتروزم

رفتم پایین.دیدم یه بوته نسترن، این وقت سال، وسط باغچه.سوز سرما زد به صورتم.

یه صدایی شنیدم مث گریه.برگشتم بالا .یه سطل بزرگ پلاستیکی داشتم با

 سیخ کباب افتادم به جونش.رو گاز داغش می کردم.سطل سوراخ سوراخ

 رو ورداشتم رفتم پایین.مث تجیر گذاشتم روش که یخ نزنه.

وقتی رفتم تو جام ساعت کوک کردم.صبح تا بچه مدرسه ها در نیومدن باید برم سراغ نسترن.

سرصبحونه دیدم گلی که آرش یا چه میدونم آریا کشیده همین نسترنه.

کلافه ام. از کجا دیده کشیده.هردوشون عین هم هستن.یه دفه پیداشون شد.

 حالا باز خوبه نسترن وسط هال در نیومد.

با صدای ترمز رفتم پایین.طبقه ی اولی ها بودن.یارو مرده داشت

 غر می زد:«چه بی شعورن...این سطل چرا دمرو افتاده اینجا».گفتم:

« من گذاشتم».زنش با ادا اطوار روشو کرد اون ور.مرده گفت:«واقعا که...از موی

 سفیدت خجالت بکش....پیر پاتالی آخه چی بهت بگم».گاز داد رفتن.

خیلی بهم برخورد.انقد که از تو راه پله شروع کردم:«آره من گذاشتم....اون تنها بود

...سردش بود...منه پیرمرد بهش رسیدم....بازم میرسم...آبش میدم...

کودش میدم....دلم براش سوخت».دلم گرفت.  شال گردن سفیده افتاد زمین.

نقاشی روی یخچال انگار تکون خورد.کبوترها رفتن پشت یه پنجره ی

 دیگه.اونم هیچی نخورده.خودمو انداختم روی مبل. طاقتم تموم شد

.منه پیرمرد زدم زیر گریه.  مث آریا.مث بوته ی نسترن.همون دیشب گریه شو

 شنیدم.براش کود و بیلچه خریدم.روزی چند بار بهش میرسم.کف دستم با

 خارهاش خراشید.انارم کف همین دستم پاره شد.

جمعه از سر و صدا بیدار شدم.رفتم ببینم چه خبره.نسترن همون طور که

اومده بود رفته بود.مث آریا.پارکینگ و کارگرها و بیل و کلنگ هاشون

 دور سرم چرخید.سطل پلاستیکی افتاده بود یه ور.از نسترن یه گلبرگم

 نمونده بود.کاش ساعتمو کوک کرده بودم.

                                                       *       *        *

کف دست مسطتیلم با انگشت های بلند بهم میگه بالاخره به نذرم میرسم.پس بازم نذر می کنم.

میخوام نقاشی یه نسترن بکشم.مث آریا.نصقه شب رفتم پای پنجره.باغچه نبود.

چشم حیاط کور شده بود.یه حفره ی خالی.دوباره یه سایه دیدم.بدو رفتم پایین.

تا د رو باز کردم دویید طرفم گفت:« بابایی».بغلش کردم و پرسیدم:

«کجا بودی آرش؟سرما خوردی؟گشنه ته؟».

حالا میدونم آریاس.رفت چمباتمه زد روی همون مبل بغل شوفاژ.خوشحال بودم

 که سالمه.دیگه مهم نبود چرا رفت.شیر آووردم بخوره.دیدم میخواد «سیمین بری»

 رو بذاره.صبح رفتم نون گرفتم.چشمم خورد به حفره.یه چیز سفیدی توش تکون

 می خورد.زیر خاک.یه هو پر پر زد نشست کف همون دستم که انار

 پاره شد.که نسترن خراشید.کبوتر سفید بود. نرم نرم نوک زد به دستم

.بعد به نون.باهاش رفتم بالا.حدسم درست بود.باز آریا رفته بود.یه قفس از

خانوم جونم مونده،کبوترو گذاشتم توش.آب و نونم گذاشتم.آریا یه کبوتر

 تو قفس کشیده بود و رفته بود.