دامن افاده ای
خریدن دامن، آن هم برای یک مهمانی که اصلا معلوم نیست بالاخره برگزار می شود یا نه، برای سوسن خیلی زور داشت. با سرویس دانشگاه می توانست نزدیک خانه پیاده شود؛ ولی برای خرید باید وسط مسیر از میان غرغر دانشجویان خود را به در اتوبوس می رساند. راننده هم برای یک ترمز اضافه چشم غره می رفت.
خود نویس های بیچاره
همه را در کاسه ی آب گرم خیساند. بلافاصله جوهرهایشان آب را تیره کرد. آن زمانها که یک خودنویس داشت، آن را در استکان می خیساند؛ ولی حالا هر پانزده تا را در یک کاسه.
وقتی پنجم دبستان را با معدل نوزده و هفتادو پنج صدم قبول شد، پسر خاله اش یک خودنویس" پارکر" به او جایزه داد. درست همین بیست و پنج سال پیش بود. قصه های " هکل بری فین" را با آن خلاصه کرد و برای کیهان بچه ها فرستاد.
قاشق با وفا
حیدر دورو بر آق بابا می پلکید ؛ او هم حیاط بیرونی را آب و جارو می کرد . از اندرونی صدا زدند:" حیدر ... ننه، بیا تشت ظرفا رو ببر تو مطبخ ". صدای اقدس جان بود. حیدر وارد اندرونی شد. دید او هاون سنگی را می کوبد:" چیکار می کنی اقدس جان؟". او چارقد به سر، همانطور که با هاون تکان میخورد، جواب داد:" قاووت نخود چی گشنیز درست می کنم... امشب ولیمه ی نامگذارون خواهرته". ظرفهای سنگین تر را برادر بزرگش برکت برده بود. صابون و چوبک و خاکستر را هم آن یکی برادرش احمد؛ تشت قاشقها و کف گیر ملاقه به حیدر رسید. بعد هر کدام یک مشت نخود چی از دست اقدس جان نصیب شان شد و دویدند به بازی.