اجاق خوراک پزی بی چشم و رو
بسیم ...دست بجنبان ...لوله های این ورقرص و سفت نشده ها ". اوس قنبر همه جا بسیم و یار الله را با خودش می برد. معتقد بود :" غیرت کار کردن دارن ...نمیشه کارمردمو خواباند که، میشه؟". بسیم لوله کشی بلد نبودکه به تهران آمد. پدرش، آقا جان غدیر، او را به اوس قنبرسپرد. در ولایت خودشان گوجه فرنگی کار بود. سر چندین جالیز می رفت. بخشی از دستمزدش را گوجه فرنگی و کدو بادمجان می گرفت؛ آنها را با جعبه میگذاشت کنار زیر زمین :" ننه جان... اینا را خرج کنین ... تمام شد ...بگو بازم بیارم".