تبليغاتX
دفتر صد برگ
داستانهای کوتاه،نوول،رمان از ژیلا تقی زاده
 

ساعت دل نازک

        

 

         خیلی امیدوار بود که این دفعه پوستش به خارش نیفتد. قلاب ساعت را که بست، فورا از مغازه خارج شد. چند قدمی نرفته بود که فکر کرد اگر آن را گشادتر ببندد، بهتر است.

         صف سنگکی از میان بخار نانهای داغ بیرون زده بود. ایستاد، با این که سالها بود آرتروز زانو داشت. بلافاصله سه چهار نفر پشت سرش ردیف شدند و حالا ثریا نوبت دهم یا یازدهم بود. پسر بچه ای با سنگ پشت نان کلنجار می رفت. ثریا هیچ وقت لذت در آوردن این سنگهای داغ را فراموش نکرده بود. بچه که بود، پدرش یادش داد با یک پنج ریالی آنها را جدا کند. زیر پیشخوان نانوائی را نگاه کرد. همان منظره ی آشنای همیشگی را دید؛ خرده نانهای مخلوط با سنگ ریزه ها.          

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط ژیلا تقی زاده  |