عطر لیموهای تازه
بیدگل هیچ وقت پدرش را ندیده بود.اهل محل برای مادرش دل می سوزاندند که:«خانم بالا رو گذوشت.... با اون نشمه ی موبورکرده اش رفت اهواز».مردها می گفتند:« زدن به آب و رفتن امارات.....میگن عباس آقا واسه خودش کیا بیایی پیدا کرده». ولی بیدگل می دید مادرش هنوز سرنماز چشم می دوزد به عکس پدرش؛
تسبیح می اندازد و گریه می کند.یک بار در سال،سروصورت و ابروها را می دهد دست اقدس بندانداز و لباس نو می پوشد.لاله های قدیمی را با شمع بلند روشن می کند و چشم به در،هی می رود تا لب حوض وهی برمی گردد.هربارشمعدانی هارا،
مشت مشت از آب حوض ترمی کند و هی به قابلمه ی فسنجان سرمی زند.بیدگل بی قراری مادرش راتا آخرشب نگاه می کرد و بالاخره خوابش می برد.از فردایش،دوباره
مادر به حال سابق برمی گشت.می گذاشت خانه خاک بخورد و غذای پخته نپخته ای
جلوی او می گذاشت.چادر نیمدار ارزان روی شانه،در حیاط می گشت.اگر همت می
کرد،باآفتابه از حوض لجن گرفته،نم آبی به گلدان ها می رساند و بقیه را می پاشید
روی سنگ های حیاط.حواس پرت می شد و با وسواس دست هایش را آن قدر آب
می کشیدکه پوستش می رفت.بیدگل که بزرگترشد فهمید آن یک روز در سال،
همان روزی است که سالها پیش پدرش رفته.