7- سه بچه گربه ي نارس
از اول صبح سه بار تا پنجره ي آشپزخانه رفت و برگشت.بعد غزاله برايش چاي ريخت.
اوهم استكان رابرداشت و گفت:«گمونم زبون بسته ها هرسه تاشون نارس باشن،وگرنه گربه كه بچه هاشو ول نميكنه بره!».تلفن زنگ زد .همسايه اشان بود؛محبوبه.خبرداد : «ببخشيد آقابهزاد...عموعلي گفت خبربدم يه ساعت ديرتر از آژانس مياد».گوشي را كه گذاشت غزاله پرسيد:«محبوبه بود دايي بهزاد؟».