لباس ات را بايد خودت بخري.سبز تيره با كلاهي كه دورتادورش،كش مي خورد. درست هم رنگ لباس جراح ات. اول صبح، ناشتا، پرستار مي آيد كه: « بپوش».درجه مي گذارد ؛ تب نداري.كارگري تخت چرخ دار را هل مي دهد تووشماره ات را صدا مي زند.همان شماره اي كه پرستار دارد كنار اسم ات مي نويسد؛روي نوارچسبي.هم اتاقي ها دورت جمع مي شوند.با نگاه بدرقه ات مي كنند.گاهي چيزي مي گويند يا دعايي.دراز مي كشي روي تخت.پرونده ات را مي گذارند روي شكم ات.شماره را مي چسبانند دور مچ ات. پرستار بي اينكه پرسيده باشي مي گويد:«بيرون مياي بيهوشي......شماره مي زنم اشتباهي نبرن ات بخش هاي ديگه،گم ات كنيم».ميداند كه نميداني اگراز عمل زنده در نيامدي، اين شماره مي خورد به پرونده ات تا اشتباه نشوي با بيمار ديگري،چون قيافه ات عوض مي شود. كارگرتخت را راه مي اندازد.رديف لامپ هاي مهتابي از بالاي سرت مي گذرند.ردشان را كه بگيري،مي فهمي كدام طرفي داري مي روي.اگر سرت را به چپ و راست بگرداني ، از اسم اتاق ها مي فهمي داري نزديك مي شوي.اتاق پرستاران.اتاق ايزوله.رختكن جراحان.اتاق عمل.
تخت و تو را به شدت از لاي در مي سراند تو.همان طور كه چرخ ملافه هاي چرك را... يا... چرخ غذاي بيماران را.با ورودت همه شماره ات را مي دانند. تو شماره اي هستي كه زايده اي بدخيم داري و بايد جدايش كنند.همه آن زايده را با پرونده ات مقايسه مي كنند تا اشتباه نشده باشي؛كسي از خودت نمي پرسد. عكس راديولوژي ريه ات را مي بينند و نوار قلبت را.فرق نمي كند چه عملي،هر دو را بايد داشته باشي.يكي برايت درجه مي گذارد و ديگري ملافه سبزسوراخي روي آن بدخيم مي اندازد.يكي هم كشي به بازويت مي بنددوسوزني به پرترين رگ ات مي زند.همه از تو حرف مي زنند ولي با خودت،نه.
دوباره سرانده ميشوي به اتاق بزرگتري.سرد است،خيلي سرد.ديوارها سفيد ترند
آن قدر سفيد كه حس ميكني مدام از تو فاصله مي گيرند.سقف به چشم ات بالاتر مي رود و بر مي گردد . صفحه ي دايره اي با شش لامپ گرد درست بالاي سرت روشن مي شود.بهشان خيره مي ماني .فكر مي كني پشت ات به تخت نچسبيده والان است كه بيفتي. جراح ات كه مي آيد با لباس سبز،نفسي از سر آسودگي ميكشي. لحظه اي نمي گذرد كه صداها به گوش ات دورونزديك مي شوند.گيره ي كوچكي به سبابه ات مي زنند و وصل مي كنند به دستگاهي. كسي ماسك مي گذارد روي صورتت و مي گويد:«نفس عميق... از ده معكوس بشمر».
ده...بوي غريبي را تنفس مي كني.
نه...شش لامپ روشن پايين و بالا مي روند.
هشت...كسي نبض ات را مي گيرد.
هفت...پلك هايت سنگين مي شوند و صداي جابجايي وسايل فلزي مي شنوي.
شش...صداها دور مي شوند.
پنج....يك آن فكر مي كني همه تنهايت گذاشته اند و رفته اند. پلك هايت سنگين ترمي شوندومي روند بسته شوندكه بازشان ميكني رديف لامپ هاي مهتابي ازبالاي سرت ميگذرند.جاي آن بدخيم گلوله اي آتش است.صداي آشنايي،شايد مادرت يا همسرت مي آيد.صورتش نزديك است ولي تار.مي گويد:«خوبي؟عمل تموم شد....داريم ميريم بخش».
تعبیر تو از جهان
در یک کلمه
منتظرم.....بگو جهان چیه؟
..........................................
راستی وبلاگ نقاشی هام بالاخره به روز شد تو رو خدا تعارف نکنین خونه ی خودتونه.
آدرس ش لینکه اول لینک های همین صفحه.........ژیلا