يك
................................................................... «بي كار نشستي خانم كوشيار؟».بي كار نبود؛داشت به تلنبار كتابها نگاه مي كرد ببيند از كجا بايد شروع كند.صداي رييس كتابخانه مغزش را مي خورد. روزي هـــزاربار به خودش لعنت مي فرستاد ؛ مهشيد كوشيار چهل ساله ؛ لعنت مي فرستاد كه مربي گري مهد كودك را ول كرد و حالا بايد كــنايات رييس اش خانم امينيان را ناديده بگيرد.