سه
...................................................................
احسان داشت برنامه ي تابستاني موسسه را زير و رو مي كرد. يك تور گردشگري به«غاررودافشان»گذاشت وتورديگري به«ماسوله و قلعه رودخان». به مهشيد اصرار نمي كرد اين تور رادوباره بيايد . آن وقت ها پا نصد پله ي قلعه رودخان را مهيار و ميران با بگو بخند بالا برده بودندش.در هواي شرجي و همه شان خيس عرق ؛ خربزه اي در كوله پشتي ميران لق لق مي خورد . اومي گفت: «خربزه رو اون بالا به افتخار مامان قاچ مي كنيم».
دو
...................................................................
خانم زمردي وارد كتابخانه شد.اول مهشيد را پاييد .مهشيدي كه با لبخندي نامفهوم ساعات كارش را پر مي كرد و در سرش چه مي گذشت،خدا مي دانـست. همين روحياتش بود كه خانم زمــردي و خانم امينــيان را هرروز سرگرم پچ پچي دلچسب مي كرد.كم حرفي ودستــپاچگي اش را مي گذاشـتتند به حساب بلاهتش.
ناديده مي گرفتند كه او تقريبا جاي كتابها را حفظ است و نيمي ازبرگه دان ها را با مشخصات از بر دارد . زياد پيش مي آمد كه پشت قفسه ها دست دست كند و كتابي را ورق بزند بي اينكه بخواندش.يك بار از همان پشت صداي خانم زمردي را شنيد كه:«عزاداره كه باشه ... سه سال گذشته ديگه تمومش كنه ... نه خانـوم خودشوميزنه به اون راه...انقد غیظ ام ميگيره يه موقع ها سرشوميذاره رومیزش به گريه كردن».صداي خانم امينيان هم آمد كه: « انگار اصلا رگ نداره ... انقد بهش ميندازيم باز فرداش مياد تا از راه نرسيده ، سلام سلام چه خبر؟....يكي نيس بگه هيچي چه خبر؟خيلي حواس داره...هي ميگه بدين كمكتون كنم».مهشيدخودش را به نشنيدن زد ولي اشكش ريخت روي چين مقنعه اش.با چندجلد«تاريخ تمدن » به طرف ميزش رفت.با همان لبخند گفت:«خانم زمردي...چندتا كارت مشخصات دارين؟ مي خواستم...».او هم همان طور كه به دستهاي ورقلمبيده اش كرم مي زد چشم غره رفت كه:«چرا از انبار درخواست نمي كنين؟خودم اينا رومیخوام». پشت چشم نازك كرد و اشاره اي معني دار به خانم امينيان.