ببخشید که آخر داستان رفته توی هم
ضمنا هر دو وبلاگ
به روزم http://jilaflor.blogfa.com/
.............................................................
پنج
................................................................... کرایه های مسیری میدان گمرک ازخیابان مولوی می رسیدند وبه ردیف درایستگاه منتظرمی شدند. با وجود جمعیت ،ولی نمی شد کسی زیاد معطل شود
و ماشین پیدا نکند . خانم امینیان بعد از چند سوال مرخصی مهشید راامضا کرده بود. احسان فکرمی کرد اوحداکثرتادوازده متری دوم می رود؛ولی حالا او طرف
دیگرتهران میان فریاد راننده هاهاج وواج مانده بود . مسافران برای میدان گمرک و میدان قزوین سوار می شدند . مهشـید دو به شک بود که به بیمارســـتان فارابی برود،یا نه. ساعتش را چند بار پشت سر هم نگاه کرد . نمیدانست درآن بیمارستان
درندشت دنبال چه کسی بگردد . لحظه ای ، کلافه تکیه داد به موتوری که گوشه ای پارک بود؛داشت منصرف می شد ومی خواست برگردد.ازمیان جمعیتی که پر
سر و صدا می آمدند و ما شینهائی که همه میدا نستند به کجا می روند ، کــسی را
نمی دید که مثــل خودش نداند کجا میخواهد بــرود و چه پرسشی دارد. یک لحظه چشمش به لباسی لاجوردی خورد.ازمیان چند نفرراهش را باز کرد.زنی داد زد:
« بروته صف خانوم ». راننده ی مینی بوس فریاد زد :« گمرک رباط کریم ، بپا عوضی سوار نشی ».
به روزمhttp://laklak.pib.ir/
فالوده با گلاب و آبلیمو
کمربند ایمنی را بست و سوییچ را چرخاند.مسافر با موبایلش مشغول بود و جاکن شدن ماشین، مختصر تکانی به او داد.خواست چشم غره برود که چشمش افتاد به چروک های خشن پس گردن راننده.صدایش را پایین نیاورد و گفت:«....اصلا میدونی چیه.....نمی خوام پیرهن های«کریستین دیور» یقه کراواتی شو اتو کنم که پوست با ارزش گردن آقا...یه موقع خدانکرده آفتاب نخوره. کی میگه؟حالم از هرچی سهام و بیزینس و دلاره بهم میخوره......».راننده دستی به پس گردنش کشید.صورت تپل مپل و ده من آرایش کرده ی مسافر را نگاه کرد و بلافاصله رفت تو کوک چراغ قرمز و ترمز.مسافر این بار تکان نه چندان مختصری خورد و موبایلش را گذاشت روی گوش دیگرکه:«بله میدونم...خلایق هرچه لایق....به جهنم من ماشین گرون نمیخوام که آب تو دلم تکون نخوره......فقط یه ماشین معمولی باشه..... ولی به دل خوش بشینیم توش بگیم بخندیم.....اه چرا هیشکی حرفمو نمی فهمه؟».راننده به روکش نیمدار ماشین اش نگاه کرد؛ فکر نمی کرد هنوز این ماشین ها طرفدار داشته باشند.با اینکه چندسالی می شد که موهایش سفیده سفید بود،ولی محض خاطر مسافرش،قیقاژی هم داد.مسافر به آینه ی جلو نگاه کرد که راننده نگاهش می کرد.با دست پر النگو بیرون را نشان داد که:
«آقا بزن کنار بی زحمت دوتا فالوده بگیر....هلاک شدیم از گرما».راننده بی اختیار به یاد گذشته ها داشت می پرسید:« با گلاب و آبلیمو؟». که مسافر حرفش را تمام کرد:«با گلاب و آبلیمو باشه..».راننده که رفت باز موبایل را چسباند به گوشش:« بله از همون مسیر رفتیم...فرستادمش بره فالوده بگیره....ای بابا....با گلاب و آبلیمودیگه...نه صورتشو کامل ندیدم ولی از پشت سر که راه رفتنش اصلا شبیه آقا منصور نبود....اگرم بود چون پیر شده من دیگه نمی شناسمش....این کاراگاه بازی ها چیه؟ خودت برو دم آژانس....آخ داره میاد خدافظ».
راه که افتادند،فالوده فروش چند قدم دوید و صدا زد:«آقامنصور...بقیه ی پولت». ولی نه راننده شنید و نه مسافر.
ژیلا تقی زاده
تابستان 86