تبليغاتX
دفتر صد برگ
داستانهای کوتاه،نوول،رمان از ژیلا تقی زاده

 

نمیدونم چرا حروف قره قاطیهببخشید تو رو خدا

ضمنا به روزم    http://jilaflor.blogfa.com/

                    http://laklak.pib.ir/

 

 

 


دانه ی گمشده ی انار

کف دستم مستطیله با انگشت های بلند.خب البته که دلم میخواد دوستم داشته باشن.

ولی تا این سن و سال موندم تنها.حتی نوه ای ندارم که یادم کنه و صدای شادش

 نشت کنه تو خونه یا دست کم بهم زنگ بزنه.میدونم از همه چی جا موندم؛

حرفی نیس خودم خواستم.رفقامم دور و ورم رو نگرفتن؛اون موقع ها چقدر بهش نیاز داشتم.

هنوزم دارم.حالام فقط نقاشی هایی که می کشم اونم گه گداری،ای یه کم بهم امید میده.

هنوز پیرمرد نشدم،تازه شصت ویک سالمه.اگه به رفقای قدیم سر بزنم و حواسم رو جمع کنم

شاید با یکی آشنا بشم وشایدحتی عاشقش شدم.مگه چیه؟می دونم چون گوشه گیر بودم

 از اولم دخترا زیاد طرفدارم نبودن.اونا با بر و بچه های دانشکده می رفتن آبجوو

 پپسی بالا می انداختن، من می رفتم به کبوترا دونه می دادم.یا زلفاشونو تاب می دادن

 و بزک می کردن که من نقاشی شون کنم بعد تقدیمش می کردن به یه پسر دیگه.

    

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ژیلا تقی زاده  |